فقط یک دوست,همین!
من خوشبختم !؟ هر وقت قرار میشه به این سئوال جواب بدم فورا ذهنم شروع می
کنه به دو دوتا چهارتا کردن . وقتیکه بدبختی و قرضها به یادم میاد ذهنم میره سراغ فلانی
که الان بخاطر قرض و چک های بی محل گوشه زندان افتاده. می گم خدا را شکر مقروضم و زندگی
ام سخت تر می چرخه ولی خوشبختانه هنوز به بهای آزادی ام نشده. وقتی دلم از تنهایی هام می گیره می گم خوبه که خانواده دارم
دوستای مهربان حالا چند صباحی ازم دور هستند ولی زنده اند خدا را شکر مثل فلانی
نیستم که همه عزیزانش را با دست خودش خاک کرد و خلاص. درسته در آمد درست و حسابی ندارم ولی همین کار را هم دارم
که شرمنده خانواده نشم مثل فلانی نیستم که از صبح کله سحر تا بوق سگ برای یک لقمه
نان سگ دوی بی جا می زنه. اگر سرم درد می کنه می گم خدارا شکر که مثل بهانی نیستم که
یک تومور اندازه توپ تنیس توی سرشه...و هی ادامه پیدا می کنه داشته های من و
نداشته های فلانی. همیشه تعریف خوشبختی پیوند می خوره با بدبختی، خوشبختی من
زمانی وجود داره که من بدبختی دیگران را ندارم .هر وقت میگم خوشبختی لیستی از
داشته های خودم را با نداشته های دیگران مقایسه میکنم . وقتی یادم میفته که : بنی آدم اعضای یک دیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت ننهد آدمی من واقعا خوشبختم ؟و آیا من آدمم باز کلاس زبان و روزهای فرد شروع شد .البته دیگه
من تنها دختر کلاس نیستم، بجز من دو دختر دیگه ویک خانم هم هستند.ولی نگران نباشید
از آنجایی که به پسرهای کلاس پسری اضافه نشده تا لازم باشه براش توضیح بدهند که تا
من پامو از کلاس بیرون نذاشتم کسی نباید از کلاس بیرون بره ابهت من در کلاس هنوز حاکم
است؛ داشتم می گفتم کجا بودیم: سر کلاس زبان بحث در مورد کارهای در خانه بود
مجبور به انجامشون بودیم، وقتی جمله من تمام شد چشمهای همکلاسی های محترم و معلم
محترم تر تغییر حالت داد. آخه کجای این جمله عجیبه ؟!!! "من هر شب
آشغالها را بیرون میگذارم" توی خانه ما هم یکی بالاخره باید آشغال های را از
خانه خارج کنه؟! یا نه؟!!ما که نمی تونیم این آشغالها را انبار کنیم .می توانیم ؟! تازه نصف کلاس حداقل بعضی مواقع این کار را می
کردند ولی چشمهای هیچ کس گرد نشد به ما که رسید !!! چرا اگر خانم ها کارهای راحت خانه را انجام بدهند
همه تعجب می کنند. هیچ کاری توی خانه از اینکار ساده تر و کوتاه تر
نیست.حداقل من سراغ ندارم . به هر حال فکر نمی کنم من اولین یا آخرین دختر
آشغال سر کوچه بذار باشم. به نظر من آمار دختران زیرک چون من در خانواده ها
کم نیستند. ببار ای بارون ببار به کوه دشت و هامون ببار ببار ای بارون ببار... آدمها با هم فرق دارند. ظرفیتهای متفاوتی دارند. همه ما شنیدیم، خواندیم ، حتی بارها این پیامک را برای دیگران فرستادیم. "مثل باران بر همه یکسان ببارند" تا این جا مشکلی نیست. داستان بارید باران تمام شد. در حد حرف مشکلی نیست؛ اما ... چند توصیه برای باران هایی که می خواهن ببارند: 1-ببار 2-به انکار دیگران گوش نده. 3-از اخم آدمهایی که خیس میشند ناراخت نشو. 4-از حقارت آدمهایی که میگن هیچ بارانی بدون طمع
نیست دلگیر نشو. 5-از غرور عاشق هایی که فکر می کنند مالک بارونن دِغ
نکن. و چند توصیه کاربردی برای آنهایی که زیر این بارونند: 1-چتر ها را ببندید. 2-باران هیچ طمعی نداره هر کسی به اندازه استعداد
خودش رشد می کنه. 3-قبل از شروع باران پیاله ات را نگاه کن.آب گل آلود
حاصل جمع باران نیست 4- بی خودی اخم نکن هیچ کس با اخم چتر نساخته 5-از این که گاهی سری به آسمان بلندی کردی غره نشوه،
باران فقط برای تو تنها نیست. منم آدم دیگه ؟ به دنیا می آمدم دیگه؟ چیه نیگاه میکنی ! آگوست 1982 به دنیا
آمدم.مگه چیه؟ هر کسی باید یک سالی به
دنیا بیاد دیگه ! (کلاس زبان اجنبی روزهای
فردکه گفته بودم همان کلاس که همه آقایون بودندو من طفلکی در اقلیت) امروز در اولین جلسه این
کلاس در سال 1390 ما رو فروختن! پنج تا سئوال جلوشه می
گرده اونی که نباید می پرسه؟ "when were you born?" مامانت یادت نداده که
نباید سن خانم را پرسید؟ ما هم از نوادگان خلف
حسنک راستگو ... جای شما !خالی چشمان
دوستان اول گرد شد، teacher دو بار سال
تولدمو پرسید، در این مدت عمیقا تلاش میکردند
دهانهای باز شده شان را جمع و جور کنند و نگاهشان را مدیریت
کرده به نوشته های اجنبی کتاب هدایت کنند. من هم لبخندی زدم ،شانه
هایم را بالا بردم تا آخر کلاس جَو سوپرایز
در منطقه کلاس حاکم بود. بعد از اتمام کلاس بر
خلاف همیشه که کسی به ما نمی گفت "خرتان به من چه " همه بی حرکت نشستند
تا ما کلاس را به نفع پسران ترک کنیم .و صدایشان به گوش می رسید که می گفتند:"....." نمی دانم جای این
"....." چه عبارتی بذارم آخه ما که فضول نیستیم گوش واستیم یا خودکارمان
را جا بذاریم برگردیم بزنیم توی برجک دوستان از کجا معلوم این پسر
های نازنین سر سفره هفت سین به این نتیجه نرسیده باشند که "firest laydes ".
گفتم :"آدم
خوبیه" دوباره پرسید:"چند
وقته می شناسیش؟" همان طور که شکلات کنار
شیر قهوه ام را باز می کردم، گفتم :"ای! یک سالی میشه" لبخند زد و جرعه ای از
قهوه نوشید، فنجان را روی میز گذاشت کمی جلو آمد. ه توی صورتم خیره شد. سرم را انداختم پایین
روی فنجان شیر قهوه خم شدم .اینقدر معذب بودم که می خواستم گریه کنم . قهوه تلخی بود. گفت:"یک سال!،فقط
یک سال؟!؛این زمان تنها برای این کافیه که بگی آدم خوبی نیست." جرعه ای از قهوه
خورد.جرات نداشتم به قهوه ام لب بزنم می دانستم تلخه، خیلی تلخ. پرسید:"چرا میگی آدم
خوبیه؟" نمی دانستم چی باید بگم
. گفتم:"من بدی ازش
ندیدم." گفت :"چه خوبی ازش
دیدی؟" فکر کردم گاهی اوقات
تسلیم شدن به سکوت بهتر از ادامه دادن به صحبته. خیلی فکر کردم اما چیزی
برای گفتن نداشتم. مثل همیشه بودم. آدمهایی که می بینمشان
شاید بعضی هاشون دوستم باشن . همه آدمهای خوبی هستند،
بعضی ها را درک میکنم و بعضی ها رو نه ولی همه خوبند (مثل تو که آدم خوبی هستی). ازم پرسید:"فکر می
کنی اگر از اون بپرسم تو چه جور آدمی هستی چی میگه؟" سکوت کردم . گفت میگه:"ای ؛
شاید آدم بدی نباشه،ولی من ازش خوبی هم ندیدم" از خودم متنفرم ؛چون حق
با اونه، یک سال برای این کافی بود که بفهمم من چقدر اُسکلم. حق با اونه.چون مردها
جنس هم دیگر را بهتر می شناسند. برای اون من یک اُسکل
بودم مثل باقی اُسکل هایی که در طول سال، صدتا از اونها را درس می داد.با این
تفاوت که به جای میز مدرسه پشت میز کافی شاپ درس می داد و مثل همه دانشجوهایش با
ابزار منطق کیش و مات شده بودم. اون قهوه خیلی تلخ بود فکر
می کردم با همراهی یک دوست قدیمی تلخی این قهوه کمرنگ میشه که نشد. وقتی از هم جدا شدیم
رفتم.یک قهوه سفارش دادم .به تلخی همان قهوه یخ کرده روی میز . تلخ بود آنقدر که اشک
توی چشمام جمع شد. بعد از تمام شدن قهوه حس
کردم ته اون تلخی کمتری داشت ولی هنوز نمی دانم که: باید به طعم تلخ این
قهوه عادت کرد؟ باید برای خوب بودن
آدمها دلیل آورد؟ باید آدمها را مدام روی
کفه های منطق سنجید؟ (از قهوه های تلخی که
حتی یک جرعه شیرینی رفاقت توش نیست متنفرم.) من باید تا آخر عمرم
اُسکل بمونم؟ (باید به طعم این قهوه
ها عادت کرد.) یک سال تنها برای این
کافیه که بگی اون آدم خوبی نیست؟! پس کی می توانم بگم که
اون آدم خوبیه؟ اصلا آدم خوب کیه؟ (از منطق بیزام ... از استاد دانشگاه ... از زندگی ای که تبدیل به دانشگاه میشه از کافی شاپی که یک دختر بچه اُسکل پشت میزش میشینه و
اُسکلی اش را با تمام وجوش حس می کنه . درکت نمی کنم ولی می دانم آدم خوبی هستی. هر چند وقتی ازت
بپرسند من چه جور آدمی هستم همان لبخند را می زنی می گی:"شاید آدم بدی نبود
ولی من خوبی هم ازش ندیدم." وقتی از درگیری های مردمی سوریه شنیدم نگرانت نشدم ،چون
سپرده بودمت دست مطمئن ترین کسی که می شناختم. مدام یادآوری می کردم ،نه به اون به
خودم، که مواظبت باشه. نگرانت نبودم . ازش چشم برنداشتم. نگاه کردن به دست هاش دیدن سلامتی و
موفقیت تو بود.بین دستهای بزرگ و قویش تو رو می دیدم،کوچیک بودی.می دانی اون متخصص
مراقبت ازکوچولوهاست.وقتی دیو نگرانی به سمت قلبم می رفت براش از ایمان به آن
آشنای قدیمی می گفتم. می گفتم :"ترس مقابل ایمانه" "اگر با اعماق تَهِ ت و اِند ایمانت
به توانایی هاش سپردیش، یعنی دیگه حق نگرانی نداری." "خداییش چندبار همه تنهات گذاشتن و
اون هیچ وقت تنهات نگذاشت. چندبار مقابل همه ی کسایی که میخواستن
سر به تنت نباشه سینه سپر کرد و گفت:اونو خودم خلق کردم ،مال خودمه،اون دوست منه! چندبار تنها و تنها با ایمان به دستهای
اون همان دستهایی که امروز دور رفیقت حلقه شده سرت را انداختی پایین و مثل گاو
رفتی توی چاه. چندبار از اعماق اون چاه به آسمان آبی
نگاه کردی و فریاد زدی کمکم کنید! و هر بار بجز دستهای اون دست دیگری دراز نشد تا بیرون
بِکِشَتِت. چندبار آنقدر گندزدی به روابطتون که روت
نمی شد سرت را بگیری بالا. چندبار بدون هیچ چشم داشتی آمد مِنَت کشی
توِ خرابکارِگندزنِ بی عرضه ی تنها،وقتی داد می زدی:لعنتی! آخه دوباره چرا تو!؟
چرا بین این همه موجود دوباره تو باید بیایی مِنَتِ منِ خاک بر سرِ بی لیاقتُ بکشی
. یادته چکار کرد؛نشست لب چاه و خندید،
گفت: آخه تو نادانی وقتی عاقل شدی می فهمی. توی نگاهش یک برقی بود تَهِ تَهِ نگاهش،عکس
یک قطره اشک بود که سر چشمه اش بر می گشت به خشکی کویر نگاه یک دیوانه که کسی نبود
بجز من." خوشحالم که بر می گردی با تمام آنچه که
می خواستی به دست بیاری. و خوشحالم که تورا به دستهایی سپردم که آشنای بود. خدایا هزار بار سپاس! امیدوارم آنچه که تو می خواهی همان چیزی
باشه که خداوند می خواهد. و از اعماق تَهِ قلبم آرزو می کنم که
خداوند بهترین ها را سر راهت قرار بده. سلام می خواهم به همه بگم سال نو مبارک می دانم که سال شما "نو" شده اما من از امروز تا آخرین روز سال 1390 می توانم بگم "سال نومبارک" . می خواهم بگم امسال چی بدست آوردم : تو دوست خوبم یکی از بزرگترین چیزهایی است که بدست آوردم.راستی چند کیلویی؟ وزن بعد از مصاحبه مورد نظر است. خودت گفتی شکم گنده شدی. مهترین چیزی که از دست دادم وزنم بود کلی وزن کم کردم .هر چند دارم از نگهداشتنش ناامید می شم؛ ولی سعی می کنم. من یک خیاطم هرچند که خیاطی نمی کنم. من زبان انگلیسی بلد شدم هر چند انگلیسی صحبت نمی کنم من در جلسات تمرین یوگا شرکت می کنم هر چند خیلی عالی نیستم ولی هستم و دوستان خوبی دارم چون وقتی نیستم جای من در کلاس خالی است. سال نو شما مبارک من برنامه ای برای سال آینده دارم که هنوز محرمانه است. شما چکار کردید؟ چی بدست آوردید؟ چی از دست دادید ؟ سال آینده چی قراره بدست بیارید؟ بله !صد البته که، کیمیاگر کتاب خوبیه؛ من قسمت رمانتیکش را بیشتر دوست دارم. درست همان جایی که سانتیاگو حرف های فاطمه را در مورد عشق بدون تملک درک نمی کنه. کسی که واقعا عاشقه بدون هیچ قید و شرطی می تونه معشوق خودش را رها کنه.عشق مثل آهن رباست. اگر عاشق کسی باشی هر کجای دنیا که بری برمیگردی. عشق به انسان شجاعت میده. معشوق باید شجاع باشه آنقدر که بتونه بدون ترس عاشقش را به دست تقدیر بسپاره.عشق باید به انسان قدرت اعتماد کردن بده .اعتماد به جهان هستی و اعتماد به عاشق، عشقی که بر مبنای این اعتماد نباشه تنها یک اسباب بازی کودکانه است.عمرش دقیقا تا زمانی است که انسان را سرگرم و سرخوش کنه.عشق جاوادانهاست حتی اگر وصالی در پی نداشته باشه. گاهی اوقات دلش می خواهد کاسه تهی قلبش را دستش بگیره بره گدایی،گدایی عشق،از رهگذرهای سرگردون خیابونی. روزهای بارونی دلم می زنه بسرش، هوس عاشقی می کنه.خواهد قلب صدتنی رو از صندوق خانه ی سینه بیرون بیاره،بگیر دستش بره قاشق زنیه محبت. بعد از یک عمر زندگی پر غرور که کسی بویی از غم صد ساله تنهایی ش نبره سر پیری می خواهد بره گدایی؛ اون هم گدایی چی؟ اون هم از کی ؟ خاک بر سرت کنن لیاقت این همه غرور را نداری. یک عمر با عزت و غرور زندگی کردی، هر کی با پیاله تهی قلبش جلوت سر خم کرد دست دراز کردی و از گاوصندوق بی در و پیکر الهی یک مشت محبت بلاعوض قرض گرفتی بهش دادی . پیشونی اش را بوسیدی و گفتی برو در پناه حق . انگار سناریویی داستان شاه پریااست. یک گدای پاپتی هیچی ندار جرات نکرد سر بالا جواب بوسه ات را بده که مبادا زبونم لال زبونم لال گاوصندوق الهی حسابش را کتابش به هم بریزه .اونوقت تا یک نم بارون به هت می خوره .... زبونم لال زبونم لال خدا اون روز را نیاره. بری گدایی؟ گدایی چی؟ از کی؟
![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |






